تبليغاتX
حرف های قشنگ

حرف های قشنگ

مطالب جالب

بچه ها سلااااااااااااام منو سارینا تا حدود یه هفته ای که داره تموم میشه میخایم یه چیزی بهتون بگیم فقط قول بدید که شوکه نشیدااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!۱

آقا یا خانوم  س   اگه لازم بود من قطعا به شما میگفتم که با نینا چه نسبتی دارم و چون من تا الان بهت نگفتم که باهاش چه نسبتی دارم پس حتما لازم نبوده که بهت بگم...

حالا نمیدونم منظورمو فهمیدی یا نه ولی یا خودتو معرفی کنو آدرس بذار یا دیگه مزاحم نشو .

شمارتم لازم نکرده بذاری وبه دختره مردم .فهمیییییییییییییییییییدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه یه بار دیگه مزاحم نینا بشی دیگه نمیتونی از خطت استفاده کنی !!!!میدونی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون قراره قطع شه....

دی جی جونت

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت19:53توسط سارینا&DJ | |

بابرنامه ریزی آدم به همه کارش می رسه درس من اصلا سبک نیست امابابرنامه ای که برای خودم ریختم می تونوم همه کار بکنم وقت نمی شه بهانه هست در مورد اسم وب قضیه از این قراره که ما گروهی ساختیم بین دوستا ومخفف این اسم رو برای آدرس وب انتخاب کردیم تا تک باشه 

در جواب س بله دی جی پسر هست چون دلیلی برای دروغ گفتن نداریم .

خیلی بی معرفت هستین ما یه سوال پرسیدیم هرکی که به تونه اسم دی جی رو بگه؟البته جزه بعضی ها که می دونن وخواهش می کنیم که لو ندنجایزش یک دستگاه زانتیا باکارت سوخت.

.

.

.

هرکی باورش شد دل خوشی داشته نه بابا ماشینو دارم اما بنزین نه پیدا کردین برای منم بگیریداز شوخی گذشته شما عضوی از نویسندگان وب ما می شین البته اگه دوستاشته باشین.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت16:28توسط سارینا&DJ | |

بچه ها خب بذارید این آدرساتونو.

الان یه اقایی یا شایدم یه خانومی به نام س یه سوالی پرسیده.من چه طوری جواب بدم؟؟؟؟؟/

از این به بعد آدرساتونو بذاریداااااااااااا.

برای س:آره با نینا نسبت دارم.........................

+نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت18:12توسط سارینا&DJ | |

شرمندم واقعا آخه فک نمیکردم انقد بچه های باحالی طرفداره وبمونن....

دی جی ام به خدا انقد درسا زیاد شده نمیرسم بیام وب.باز سارینا درساش سبک تره میاد سر میزنه .

بازم ببخشید .

یه چیزایی شنیدمیعنی توی نظرا دیدم که بعضیا گفته بودن که من چی هستم(جنسیتمو میگم)

آره میخواستم بگم یه خورده دیگه صبر کنید همه چیو میفهمید.

یه نفرم در مورد اسم وبلاگ پرسیده بود گفته بود واسه چی مقدسه یه خورده فک کنید نفهمیدید میگم خودم بهتون.

مطلب اینا هم میذارم تا اخره این هفته ...............

همتونو دووووووووووووووووووووووووووووس دااااااااااااااااااااااارم.    (چی کار کنم عاطفیم دیگه.به قول بعضیا!!!)

DJ JOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOON

+نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت18:2توسط سارینا&DJ | |

نه من که باهاش نسبتی ندارم دی جی والا ازش نپریسدم باید منطز بمونی تا خودش بیاد

+نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت18:24توسط سارینا&DJ | |

 

دوست عزیزم تو بیشتر به چه یا کی وابسته ای؟

به پدر؟ مادر؟ همسر؟ فرزند؟ یا شغل ، مدرک ، موقعیت و ثروت؟ یا به سلامتی ات؟ تفکراتت؟ احساساتت؟ یا اعتقاداتت؟ فرقی نمی کنه ، وابستگی یعنی اینکه خودت را به شیئی غیر از اصل خودت ، چنان ببندی که آزادیَت را بگیرد.

انسان نامحدود و البته آزاد آفریده شده است . و همه هستی مسخّر و در اختیار اوست. هیچ چیزی ارزش آن را ندارد تا انسانی را به خود ببندد و وابسته و زندانی خود کند. و همه هستی رشد و ارتقاءاشان در اینست که در خدمت آدمی باشند نه بر عکس. اشرف مخلوقات و سرور کائنات یعنی این.

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا

من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وانروم

دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان از کجا و فشارات بدگمان ز کجا

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا

دلا دلا به سررشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا

شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

شرابخانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا

طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

اجل قفس شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا

خموش باش که گفتی بسی وکس نشنید که این دهل زچه بام‌ست و این بیان زکجا

حالا وقتی خودت را وابسته به موقعیت یا فردی می کنی ، در واقع خود را از موقعیت برتر و آزادی که داری به جایگاه پَست و محدودی تنزّل داده و گره می زنی. خود را شکننده می کنی. افراد و اشیاء دیگر زوال پذیر و رفتنی اند. شغل ، مدرک ، ثروت ، سلامتی ، احساس و … ، همه تغییر پذیر و از بین رفتنی اند. و هرکس به آنها وابسته باشد نیز رنج فرسودگی ، تنهایی، جدایی و پست شدن را ناچاراً ، همواره با خود دارد.

و اما عشق

عشق فراتر از هر گونه وابستگی هاست. اگر تو به یک نفر وابسته شدی و بدون او می میری ، نام آن را عشق مگذار. مثل نوزادی که به شیر مادر وابسته است ، اگر شیر مادر نباشد کودک می میرد، چون وابسته است. عشق وابستگی نیست که با نبود معشوق ، فرد مردنی شود. اصلاً معشوقی که اکنون باشد و فردا نباشد ، چگونه می تواند عشق ایجاد کند، صرفاً یک نوع وابستگی می آورد. و صد البته هنگام از بین رفتن هم تاثر و اندوه.

آری عشق همیشه رو به تزاید است. عشق آزاد و رهاست و پیرو آن عاشق و معشوق هم چنین اند. عشق ، عاشق را هر روز فربه تر می کند. شادتر می کند. حرکت عشق فقط رو به جلوست. غم و شادی در عشق واقعی ، مساوی و لذت بخش است. معشوق شکستنی نیست، مردنی نیست، پژمردنی نیست ، بی وفا نیست. لذا عاشق هم به همین صورت پایدار ، قوی و رو به رشد است. و بیت زیر نیز توصیف چنین عشقی است.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

وابستگی ، انسان را از بی نهایت هستی ، به محدوده ای گره می زند، به مانند چشمی که از این همه رنگ ، فقط رنگ سیاه و سفید را ببیند. مانند این همه اندام آدمی که به هنگام سرطان ، صرفاً یکنوع از سلولهایش شروع به رشد و توده شدن، می نماید. کسی که معتاد به مواد مخدر می شود ، از بی نهایت لذتی که می تواند از تمام اعضاء و جوارح خود ببرد ، صرفاً به یک لذت بسنده می کند، کسی که وابسته به سکس می شود ، از بی نهایت پتانسیل خود ، به لحاظ وابستگی اش ، محروم می ماند. کسی که به یک فرد وابسته می شود ، از تمامی انسانها ، و بی نهایت هستی، فقط یکی را به عنوان مجرای تنفس خود بر می گزیند. کسی که خود را به شغل ، ثروت ، … ، وابسته می کند، از تمام جنبه های آدمی ، و موفقیت های گوناگون خود چشم پوشی می کند.

به چشم هایمان باید ، یاد بدهیم که از دیدن کوه ، دشت ، آسمان ، دریا ، سبزه ، زمین، ستاره، ماه، خورشید ، انسانها و … لذت ببرند.

از دستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنند .

گوشهایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم مادر بزرگ، موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنوند.

با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم ، کوهها را بپیمائیم ، عصای ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم.

با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که از گفتن جملـــــــــــــه « دوستت دارم » به دلبر ، هیجان زده می شویم.

آری تنفس لذت بخش هوای بهاری ، بوی پائیز و نوازش برف بر صورتمان ، همه و همه میتوانند موجب احساسی باشند که موجب آرامش زندگی در کالبد منجمد و وابسته امان شود و ما را از تک بعدی بودن و چسبندگی به اشیاء و افراد رهایی بخشد.

عشق به مفهوم لذت بردن از همه هستی و هستی آفرین در کمال رهایی و آزادگی است، بدون ترس از دست دادن شی یا فردی خاص.

پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن

گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین

دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور دوستان کن

گستره آسمان را دلیل کوچکی غمهایت بدان و شرم “پدری خجالت زده از دست خالی در پیش کودکانش” را به خود بیفزا

لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن.

روی گشاده و لبخندت را ، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند.

آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند. با این وجود دیگران را وابسته به خودت نکن و آنها را مالامال عشق کن. آنها را بزرگتر از آنی بنما که شی یا فردی آنها را به خود وابسته کند.

عشق را از هر کجا شروع کنید به زودی متوجه می شوید بسیار سیار و روان است. و همه آفرینش را در خود جای می دهد. وقتی عشق چنین عظیم و بزرگ است ، پس در انحصار شئی یا شخصی نیست، که آن را از ما بگیرد و ما را تنها بگذارد. همه هستی در وجود ماست ، پس، از دست دادن هیچ چیز ، موجب کاستی در این بی نهایت عشق ما ، نمی شود.

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.

همدردی

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت13:32توسط سارینا&DJ | |

سلام واقعاببخشیدراستش من هرروزامتحان دارم برای همین وقت نمی کنم بیام مطلب بذارم اما سعی می کنم مطلب جالب برای شماپیداکنم.

دوستون دارمسارینا

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت13:29توسط سارینا&DJ | |

نه عزیزم اینکه دی جی عاطفی هست نشانه دختر بودنش نیست بلکه ازش خواستم عاطفی برخوردکنه مادلیلی برای پنهان کاری نداریم
بقیش اینجاست

+نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت20:34توسط سارینا&DJ | |

آره مابرگشتیم ولی به خواطردرسم نمی تونم زیاد بیام وباید بگم که هرمشکلی بین من ودی جی بود حل شده ومنتظر لودادن اسم دی جی باشید ولی خودتونم می تونیدحدس بزنیدوبه ما بگید! منتظر نظراتتون هستیم

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت18:21توسط سارینا&DJ | |

سلام اومدم بگم كه ما نرفتيم منظورم از ما منو سارينائه آره ما فقط به دلايلي چن وقت نبوديم همين.

از همتون عذر خواهي ميكنم و اينو بدونيد كه هر چيم بشه ما اين وبلاگو نميبنديم به دو دليله خيلي مهم ۱:چون طرفدارايي مثه شما داره.۲: چون اسمش خيلي مقدسه

منتظر خبر هاي جديد و هيجان انگيز از منو سارينا باشيد.به زودي حيرت زده خواهيد شد.

باور كن.

 

DJ jooooooon

 

خیلی دوستون میدارم

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت17:53توسط سارینا&DJ | |

4vfgjmx.8a0.jpg, hosted by TheImageHosting.com 

اگرعکس برای شما ظاهر نشدلطفا عکس را دربرنامه خودتان کپی کنید یا روی آن کیلیک کنیدتابتوانید عکس راتماشا کنید

+نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت14:22توسط سارینا&DJ | |

_______________________________________________$$$$$$$$$
___________________________________________$$$$$$$$$___$$$
_______________________________________$$$$$$$$_____(&)_$$$$
__________________________________$$$$$$$$$$____________$$$$
_______________________________$$$$$$$$$$$$$$$____§§§§_____$
____________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$§§§§_§§§_____$
__________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$§§§§§_§____$
________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$___§§§__§_$
________________________$$$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$_$______§$
_______________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$
_____________________$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$
___________________$$$$$$$$_§$$$$$$$$$§$$$$$$$$_$
_________________$$$$$$$_$$§§§$$$§$$§§$$$$§§$_$$$
________________$$$$$$_§§§$$§§$$§§§$$§§$$§§$_$$$
_______________$$$$$_$§§§$$$$§§§$$$§§§§§$$_$$$$$
______________$$$$$_§§§§§§$$§§§$$§§§§§§§_$$$$$$
_____________$$$$_§§0§§§§|§§§§§§§§§|§§§_$$$$$$$
____________$$$_000§§§00§§§§§000§00§_$$$$$$
____________$$_0000§§0000§§§00§0§_$$$$$$
___________$_0000§§00000§0000_$$$$$$$
________§§_00000§000§0000_$$$$$$$$
______§_00000§0000000_$$$$$$$$$$
______000§00000§_§§§§$$$$$$$$$$$$$_______
___0000§00§_§§§§§§$$$$$$$$__$$$$$$$$§§§§§
_000§0_____§§§§§§$$$$$$$_§000_$$$§§§_
00________§§§§§$$$$$$$_§§00000_$§§§_
__________§§§§$$$$$$$_§§§_’’______§§§__ سلام دوست من
_________§§§$$$$$$$
________§§$$$$$$$$
________$$$$$$$$$
_______$$$$$$$$$
______$$$$$$$$$
_____$$$$$$$$$
____$$$$$$$$
___$$$$$$$$
__$$$$$$$$
_$$$$$$$
$$$$$$$
$$$$$$

از شروین عزیزم تشکر می کنم بابت این تصویر زیبا

+نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت14:4توسط سارینا&DJ | |

سلام من از دی جی خبر ندارم خیلی وقت که پیداش نیست اگه دیدینش سلام منم بهش برسونید
بقیش اینجاست

+نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت13:27توسط سارینا&DJ | |

خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی!!!

باتشکر از مرتضی جان که این مطب رافرستادن

به وب زیباش حتماسربزنید البته به اسم بازیچه تقدیر لینک شده.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت16:8توسط سارینا&DJ | |

سلام

می دونم حوصلتون سر رفته اما باید بدونید که دیگه مطالب جدیدی می ذاریم من اینکارو چندروزپیش می خواسستم کنم اما مجبور بودم مسافرت برم اونم اردبیل رشت و... شهرای شمال کشور والبته جای همتون خالی اردبیل زیاد آنتن دهی خوبی نداشت برای همین نتونستم با گوشیم این مطلبو براتون بذارم رشتو دیگه نگو که چقدرشخوش  گذشت وهمش با دختر عمو وپسرعموهام وپسرعمه هام ودختر عمم والبته ازهمه مهمتر خواهرم کنار ساحل بودیموالبته خوش دلم برای همهی شما ها تنگ شده بودبقیه شهرا همش بیرون بودیم وتوی این پاساژو اون پاساژ بودیم تااینکه جیب باباهرو خالی کردیم.

امایادتون نره مطلب ازما بهتر شدن وب بانظراتون از شما

                                                     *  دوستون دارم سارینا   *

+نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت10:13توسط سارینا&DJ | |

اگه یه روزی شمارو یه کاره از مملکت بودین حالا هرجاکه دوست دارین چیکار می کردین؟

بذاریدخودم یکیشو حدس بزنم پسرا می گن برای دخترا سربازی می ذاریم  اما ازاون جایی که دخترااین کارو دوست ندارنمی گن باشه خدمت پسرا ۵ساله می شه پس نصیحت می کنم این کارو نکنید چون طبق آمار تعداددانشجویان دختر خیییییییییییییییییلی بیشتر از پسراس پس فکر چاره ای کنیدو چیزای خطرناکو از ذهنتون بیرون کنید چون آینده دست دختراس 

اما به هرحال آزادین نظرات خودتونو بگید

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت19:17توسط سارینا&DJ | |

۱-زمانی که موهاشونوفشن کردن بگیدیادست توپیریزبرقکردی یایاازشبزه عیدالگو گرفتی.

۲-اونایی که ابرو برداشتن بگیدکدوم آراشگاه رفتی که ابروهاتوزنونه برداشه.

۳-لباسای گلمنگولی ای که پوشیدنو مسخره کنید.

۴-وقتی می کن فکرکنم که...!بگیدمگه بی مغزاهم می تونن فکرکنن.

۵-زمانی که بهت نگاه می کنن اول بخندبعد اخم کن بخوره توبرجکشون.

۶-زمانی که تویه یه مهمونی میبینید موهاشونوبا پلو تافتو چسب مو درست کردن یه لیوان آب ازبالای سرش ردکن اگه دیدی  بی تفاوت آبو بریز روسرش اگه ترسیده یه وقت بریزی روسرش لازم نیست که دیگه بریزیش چون همه به عکسول عملش خندیدن.(البته این کارو باماست/شیر/شربت/و... می شه کرد)اما شکل پسرا

۷-زمانی که عصبانی هستن دارن باهات حرف می زنن باخنده جوابشونوبده.

۸-   ...

۹-  ...

این دومورد وموردای بعدی رو نمی شه نوشت چون توهین هم داره اینم بگم فقط بخاطر DJجونمه که نمی نویسم.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت14:50توسط سارینا&DJ | |

 

تابستان سال گذشته بسیار خوب و پر برکت بود!
تابستان سال گذشته :
پسر خاله ام زیر چرخ تریلی رفت وله گشت وما در مراسم ختمش شرکت کردیم.
خیلی میوه وخرما وحلوا خوردیم وخیلی خوش گذشت,ما خیلی خاک بازی کردیم , من هر چه گشتم پسر خاله ام را پیدا نکردم , پدرم خیلی مارا با بیل زد.بدون دلیل !
من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم ومن را از مدرسه اخراج کردند.
پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کار کنم , اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زدوگاهی که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست وبا ماشین مشتریها از روی من رد می شد.
من خیلی در کارهای خانه به مادرم کمک می کنم, مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت ومن را خیلی ماچ می کرد پدرم حسود بود ومن را با شیلنگ کتک می زد!!!!
تابستان گذشته خواهرم وشوهر خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند در ضمن خواهرم حامله است , پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو ! ولی من چیزی نمی گویم چون نمی دانم بچه ای به این اندازه از شکم خواهرم در نخواهد آمد.
در سال گذشته ما به مسافرت با قطار رفتیم.من در کوپه پدرم را عصبانی کردم وپدرم من را به تخت بست ومن تا صبح به همان وضع خوابیدم.
پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشید ومادرم خیلی ناراحت است وهی به من می گوید :
کپی اوغلی , ولی من نمیدانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد پدرم خیلی عصبانی می شودشاید من را خیلی دوست داردکه دلش نمی خواهد مادرم به من فحش دهد.
در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم ومن حدودا خیلی عیدی گرفتم ولی پدرم همه آنها را گرفت ویک آنتن ماهواره خریدکه بسیار بد آموزی دارد ومن نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه میکند وبشکن می زند.
پدرم در سال گذشته رژیم گرفته وبا دوستهایش آب شنگولی وماست و خیار می خورند و می خندند.گاهی وقتها هم آب رنگی با چیپس وماست موسیر می خورند اما نمی دانم چرا مادرم گریه می کند.

من خیلی سال گذشته را دوست دارم ....
این بود انشای من

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت15:47توسط سارینا&DJ | |

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت15:46توسط سارینا&DJ | |

1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.shame on you
 
 
2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ايرونى رو ببینید.
 
 
3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.chatterbox
 
 
4 - آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.feeling beat up
 
 
5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.hee hee
 
 
 6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.daydreaming - New!
 
 
7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.raised eyebrow
 
 
 8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.
 
البته عواقبی هم دارد انشا...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت15:44توسط سارینا&DJ | |

 


روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.
بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود ....

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!

نکات مهم:
۱) چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!! 
۲) آدم منگل هم دل داره!!

(سوال هوش هفته: اين دختره چه جوری اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟!)

 for u to enjoy

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت15:40توسط سارینا&DJ | |

_________________________$$$$$$$_______________$$____
________________________$$$$$$$$$$___________$$$$$___
________________________$$$$$$$$$$$________$$$$$$$$__
_________________________$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$___
__________________________$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$__
_____________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___
___________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___
_________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_____
________________$$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_______
______________$$$$$$$$_____$$$$$$$$$$$$$$$$$_________
_____________$$$$$$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$___________
___________$$$$$$_$$$$$$$$__$$$$$$$___$$$$___________
__________$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$$____$$$_________
_________$$$$__________$$$$$$$$$$$$$$___$$$________
_______$$$$____________$$$$$$$$$$$$$$___$$$_________
______$$$_________________$$$$$$$$$$$$____$$$$$$_____
__$$$$$$___________________$$$$$$$ I LOVE YOU !!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت16:32توسط سارینا&DJ | |

                               "روزها"                                

روزها می روند شب هاهم درمی روندامااین خورشید وماه بودن

که همیشه هم دلان زمین می مانندای کاش که من هم زمین بودم

وماهی داشتم وچراغ روشنایی در شب های همیشگی وچشمانی

که ازهرچشم بهتر ودوستانی پایدارتراست

ما آدم ها درختی هستیم که زمای که به بالافتیم می گویندخود

 این کاراکردیم اماآنکه دیروزبود دستم گرفت زمانی که به انتظار

این می نشستم که جوهروجودم تمام شودوروحم مانندابری به

 پرواز درآیدتورا دیدم که شوق باتوبودن رادرمن نهاد وحال

که نیستی این رابدان که بازهم می مانم که برای کسی شوقی

شوم.

 خاطرات سارینا

 

                                                                  "برای تو"

بهاری شوزمانی که کبوتر ها برای باتوبودن می سرایندوگل ها تورا درآغوش می کشانندواز یاس وسنبل می گویندزمانی که درخت به اسم توشکوفه زدوآسمان بانام تو گریه کردزمین برای توگریه کردزمین برای باتوبودن نفس کشیدوپرستوهابرای دوباره دیدنت کوچ کردندآبی شوزمانی که موج ها می دانند ساحل دستشان رانمی گیردولی می دانندکه تومهربانی سیاه شو وقتی که شب می شود وقلبت مانندماهی در سیاهی می درخشدچه زیباست توصیف توبهاروچه درهم آمیختنت بابهار زیباست.

 خاطرات سارینا

                             

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت20:51توسط سارینا&DJ | |

..

... يکي بود يکي نبود، پسري با بيماري سختي به دنيا اومد... هيچکس از معالجه اش سر در نمياورد... ۱۷ ساله بود، اما هر لحظه امکان مرگش بود... با مراقبتهاي مادرش تو خونش زندگي ميکرد... خسته از موندن تو خونه، تصميم گرفت که حداقل يه بار از خونه خارج بشه... از مادرش کسب اجازه کرد...او هم قبول کرد... در حال قدم زدن در محله اش، چشمش به مغازه هاي مختلفي خورد... در حال عبور از يه مغازه صوتي، نگاهي از ويترين به داخل کرد و متوجه حضور دختري جذاب به سن و سال خودش شد... در همون نگاه اول عاشقش شد...

 

Aprì la porta ed entrò guardando nient'altro che la ragazza... Avvicinandosi poco a poco, arrivò al bancone dove c'era la ragazza... Lei lo guardò e gli disse sorridente:

 

'Posso aiutarti?'

 

 Nel frattempo egli pensava che era il sorriso più bello che avesse mai visto nella sua vita... Nello stesso istante sentì il desiderio di baciarla...Balbettando le disse:

 

'Si, eeehhhmmm...mi piacerebbe comprare un CD'

 

Senza pensarci, prese il primo che vide e le diede i soldi.

 

'Vuoi che te lo impacchetti?'

 

Chiese la ragazza sorridendo di nuovo... Egli rispose di si annuendo; lei andò nel magazzino, tornò con il pacchetto e glielo consegnò... Lui lo prese ed uscì dal negozio...

 

در رو باز کرد و وارد شد و چيز ديگه اي غير از دختره توجهشو جلب نکرد... در حالي که خودشو کم کم بهش نزديک ميکرد، به پيشخوني که دختره اونجا بود، رسيد... او (دختره) نگاش کرد و با لبخند بهش گفت:

 

" ميتونم کمکت کنم؟"

 

ضمن اينکه پسر در فکر بود که اون لبخند و تا حالا تو زندگيش از کسي نديده... در همون لحظه آرزو کرد که ايکاش ميتونست ببوستش... با لکنت زبان بهش گفت:

 

" بله، اااهم... دلم ميخاست يه ‍CD بخرم. "

 

بدون اينکه حتي بهش فکر کنه، اولين CD که ديد رو برداشت و پولشو بهش داد. دختره با لبخند دوباره ازش پرسيد...

 

" ميخواي برات بسته بنديش کنم؟"

 

و او با تکان دادن سر جواب مثبت داد... دختره رفت تو انباري و با بسته برگشت و تحويلش داد... پسره هم بسته رو گرفت و از مغازه خارج شد...

 

Tornò a casa e da quel giorno in poi andò al negozio ogni giorno per comprare un cd... Faceva fare il pacchetto sempre alla ragazza e poi tornava a casa per riporlo nell'armadio... Egli era molto timido per invitarla ad uscire e nonostante provasse non ci riusciva... Sua madre si interessò alla situazione e lo spronò a tentare, così egli il giorno seguente si armò di coraggio ,andò al negozio Come tutti i giorni comprò un altro cd e come sempre lei gli fece una confezione... Lui prese il cd e, in un momento in cui la ragazza era distratta, posò rapidamente un foglietto con il suo numero di telefono sul bancone; dopodichè uscì di corsa dal negozio... Driiiiin!!!

 

به خونه برگشت و از اون روز به بعد هر روز براي خريدن يه CD به مغازه ميرفت... از دختره ميخاست که براش بسته بندي کنه و بعدش برميگشت خونه و اونو سرجاش تو کمد قرار ميداد... پسره خجالتي بود تا حدي که براي دعوت کردن دختر به بيرون رفتن باهم موفق نميشد که امتحاني بکنه... اين وضعيت مورد توجه مادرش قرار گرفت و پسرشو تحريک کرد تا رفتاري از خودش نشون بده. بدين ترتيب روز بعد او رو به سلاح شجاعت مجهز کرد (خلاصه شيرش کرد). پسر مثل هر روز به مغازه رفت، يه CD ديگه خريد و مثل هميشه دختره اونو براش بسته بندي کرد... بسته رو گرفت و در لحظه اي که دختره حواسش پرت بود، يه تکه کاغذ کوچيکي که شماره اش روش نوشته شده بود، روي پيشخون گذاشت و بسرعت از مغازه خارج شد... درررين!

 

Sua madre rispose al telefono:

 

'Pronto?'

 

era la ragazza che chiedeva di suo figlio; la madre afflitta cominciò a piangere mentre diceva:

 

'Non lo sai?...è morto ieri'...

 

Ci fu un silenzio prolungato interrotto dai lamenti della madre. Più tardi la madre entrò nella stanza del figlio per ricordarlo... Decise di iniziare dal guardare tra la sua roba... Aprì l'armadio... Con sorpresa si trovò di fronte ad una montagna di cd impacchettati.. . Non ce ne era nemmeno uno aperto.. . Le procurò una curiosità vederne tanti che non resistette: ne prese uno e si sedette sul letto per guardarlo; facendo ciò, un biglietto uscì dal pacchettino di plastica.. . La madre lo raccolse per leggerlo, diceva:

 

 

(چند روز بعد) تلفن زنگ ميزنه، مادر به تلفن جواب ميده:

 

" Pronto? "

 

همون دختره بود و سراغ پسرشو ميگرفت. مادر با غصه اي که تو دلش بود شروع ميکنه به گريه و ميگه:

 

" نميدوني؟... ديروز مرد...

 

سکوت طولاني که فضا رو پر کرده بود، هر چند وقت يه بار با ناله هاي مادر منقطع ميشد.

مادر مدتي بعد براي يادآوري خاطرات فرزندش، وارد اتاقش شد... تصميم ميگيره به اثاثاش يه نگاهي بندازه...در کمد رو باز کرد... با تعجب خودشو در مقابل کوهي از CD هايي که بسته بندي شده، ديد... حتي يه دونه اشونم باز نشده بود... ديدن اون همه CD حس کنجکاويشو برانگيخت و طاقت نيورد. يکيشو برداشت و روي تخت نشست تا نگاهي بندازه، در حال بازکردن، تکه کاغذي از پاکت پلاستيکيش بيرون افتاد... اونو برداشت که بخونه (فکر ميکنيد چي نوشته بود؟). نوشته اينطور ميگفت:

 

'Ciao!!!Sei bellissimo! Ti andrebbe di uscire con me?? ...Sofia.' La madre emozionata ne aprì altri e trovò altri bigliettini: tutti dicevano la stessa cosa. Morale: Questa è la vita, non aspettare troppo per dire a qualcuno di speciale quello che senti... Dillo oggi stesso... Domani potrebbe essere troppo tardi...

 

" سلام !!! خيلي خوشگلي! دلت ميخاد باهم بيرون بريم؟؟... سوفيا"

 

مادر با ذوق يکي ديگه رو باز کرد و پيغامهاي ديگه اي رو پيدا کرد که همشون همون مطلبو بيان کرده بودند. نتيجه اخلاقي اينکه زندگي اینه، براي بيان احساست به کسي که برات عزيزه، خيلي صبر نکن...همين امروز بهش بگو... فردا ممکنه خيلي دير بشه.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت20:46توسط سارینا&DJ | |

دخترها موجوداتی پاک و جذاب هستند که افریته هایی مثل پسرا یک هو جلو شون سبز میشن

و چون دخترا نگاه چپ شون هم نمی کنن از شدت خشم میرن یک بلندی مثل درخت گیر می

آرن تا خودشون رو دار بزنن وحیونکی ها خبر ندارن که حتی جنس خودشون هم حاضر نیست

لاشه ۱۰۰ سال حمام نرفته و موهای ژل ضده برای پوشاندن حشرات توی سر شون و... رو

جمع کنه .

برای راحت شدن از دست دو پسر هم زمان بدونه این که دست تون به خونشون آلوده بشه

جلوی پسری که غیرتش بیشتره( البته اگر غیرتی هم توی خون این پسرا باشه) با اون یکی

گرم میگیری اون یکی از شدت خشم و کم آوردن اول اون پسر رو می کشه بعد دنبال یک

بلندی مثل  همون درخت میگرده تا خودشو دار بزنه.

می بینید این موجودات بی عقل و بی منطق رو

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت12:52توسط سارینا&DJ | |

من ضدپسرا هستم ازپسرا خوشم نمیاد

نه ازهمه پسرها پسرای که نامردن ودخترو واسه چند روز میخوان

 

سلام خدمت دوستای گلم به غیر ازاقا پسرها

میلاد جون خوبی  

پسر خوب؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه پسر خوب وقتی 18 سالش شد واسه گواهینامه وماشین از خونه قهر نمی کنه!

یه پسر خوب از پنجم ابتدایی سه تیغه نمی کنه!
یه پسر خوب از 12سالگی جلوی مدرسه دخترانه مثل میله وای نمی ایسته!
یه پسر خوب هیچ وقت داد وهوار نمی کشه وادای مردها را در نمی اره!
یه پسر خوب همزمان با 700تا دختر دوست نمی شه وبه همشون قول ازدواج نمی ده!
یه پسر خوب وقتی ماشینش تو ترافیک گیر می کنه دستشو تا بناگوش تودماغش فرونمی بره!
یه پسر خوب هر جا می ره از کوچک یا بزرگ بودن صحبت نمی کنه !
یه پسر خوب با مامانش سر دوست دخترش دعوا نمی کنه !
یه پسر خوب وقتی چند تا خانم متشخص دارند حرف می زنند نمیاد میان کلام ونمی گوید:منم گلابی ام!
یه پسر خوب وقتی صدای دوست دخترش را شنید دلش غش نمی ره!
یه پسر خوب وقتی یک دختر خوب بهشTEL نمی ده التماس نمی کنه!
یه پسر خوب وقتی یک دختر از اونجا رد می شه چشم هاشو4تا نمی کنه!
یه پسرخوب هیچ وقت از 12 سالگی سیگار نمی کشه!
یه پسر خوب به وبلاگی که بهش مربوط نیست مراجعه نمی کند!
یه پسر خوب هیچ وقت........

اصلا مگه پسر خوب هم وجود داره؟؟؟؟؟!!!!!!!!

جای دی جی خالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت12:50توسط سارینا&DJ | |

 

آمريكا => يوزارسيف درخواست بانو زليخا رو مي قبوليد و همه چيز به خوبي خلاص ميشد...

كره => آخناتون دو تا شاهزاده داشت كه باهم سر يه دختر دعواشون ميشد كه تاجره و بعدشم همديگرو ميكشتن و آخر سر هم يوزارسيف دختره رو ميگرفت!

هند => يوزارسيف تازه يه جايي كه عاشق شده بود، يادش مي افتاد كه يه پدري داره و در پي پدرش هم متوجه ميشه كه پدرش از مادر او  يه بچه ي ديگه هم داشته! وقتي ميره برادرشو پيدا كنه مياد ميبينه كه در عشق شكست خورده و يكي ديگه دختره رو گرفته!

روسيه => در حين فيلم يوزارسيف به انرژي هسته اي دست پيدا ميكنه و در رقابت با كاهنان معبد  آمون سعي ميكنن كه يك انسان به فضا بفرستند و يوسف موفق ميشه با اختلاف 10 دقيقه يه مرد به ماه بفرسته...

مكزيك => يوزارسيف و آنخمائو (كاهن معبد) واي ميسن رو برو هم و آخناتن گيتار ميزنه و اون دو تا دوئل ميكنن و كاهنان معبد هم واي ميسن تماشا... سر ساعت آنخمائو كشته ميشه!

اسپانيا => در حين فيلم 100 زوج عاشق با همديگه ازدواج ميكنن و در اين حين كاهنان و يوزارسيف فاميل ميشن و همه چيز به خوبي و خوشي خلاص ميشه...

انگليس => كاهنان شبانه بوسيله ي تونل گندم ها رو كش ميرن و قهطي 3 سال زودتر شروع ميشه و دربدر يوزارسيف از گشنگي ميميره و بعدشم كاهنان گاو پرست ميشن...

فرانسه => همينو بدونيد كه همه چيز اونطوري كه نميخواهيد تموم ميشه...

اعجاز جناب سلحشور با يوزارسيف!

جناب آقاي سلحشور من اصلا کاري ندارم که بيست ميليارد مملکت را صرف اين پروژه كرده‌اي و اصرار داري که شش ميليارد است. و از اينکه خيال مردم را نسبت به يوسف و قصه زيبايش خراب کرده اي ناراحت نيستم.
و به رگ غيرتم برنمي‌خورد که ساق پاي زليخا و گردن زن يوزارسيف پيداست.
و از اين که اردلان به جاي جبرييل بازي مي‌کند خنده‌ام نمي‌گيرد.
و از اين که خيال مي‌کني از همه علما و فضلاي قم باسوادتري و مي‌تواني بفهمي کدام روايت صحيح است و کدام خراب و جواب سبحاني و شيخ حسين و…را با قدرت تمام مي‌دهي هيچ خيالي ندارم.
و مطمئن باش از اين که هنوز نمي‌داني زبان معيار چيست و گونه‌هاي زباني چيست از تو انتقاد نمي‌کنم.
و تعجب نمي‌کنم وقتي يک برده بي‌سواد مي‌گويد: «کاهنان ما را به استعمار کشيده اند و مانع توسعه يافتگي مملکت مصر شده‌اند».
و يا مسئول آن دو سيلويي که قرار است هفت سال گندم را نگهداري کنند به کسي مي‌گويد «نام شما در ليست نيست».
و به من چه که نمي‌داني آن زمان نمي‌گفتند «سوريه» و اهرام مصر بعد از يوسف ساخته شده‌اند.
و اصلا به من چه که زليخا جوان شد را از کجا درآوردي.
کسي کاري ندارد که روايت شما توراتي است نه قرآني.
از اين که پرتقال تامسون را جاي ترنج به خورد زيبارويان مصر مي‌دهي.
و موش پلاستيکي را جاي موش واقعي بازي مي‌دهي گله ندارم.
من گله نمي‌کنم چون جوابت اين است که اين آقا نماز نمي‌خواند و غرض مرض دارد.
و کاري ندارم که يعقوب از هزار کيلومتري بوي يوسف را مي‌شنود، ولي از نزديک نمي‌داند کدام يوسف است.
و يوسف يک قسمت عالم الغيب است و يک قسمت هم سلولي‌اش را نمي‌شناسد.
و از اين که يک گله بيست گوسفندي را يازده چوپان مي‌رانند شگفت زده نيستم.
و از اين که يعقوب يک آدم جاهل و احمق نشان داده شد، نمي‌پرسم در حالي که زليخا عارفي بالله بود که حقايق عرفان را درک کرده بود، ولي يعقوب هنوز اسماعيلش را ذبح نکرده بود.
فقط يک سوال مهم دارم. اين گفت‌وگوي زير را که در حد اعجاز است، از کجا آورده‌اي؟!
يعقوب: آه آنها چيستند. کوهند يا تپه.
يکي از بچه‌هاي يعقوب: نه آنها اهرام مصرند.
يعقوب: اهرام مصر؟
يکي از بچه‌ها: آري اهرام و اينها ساخته دست بشرند.
يعقوب: اوهوم.
واقعا که ...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت15:9توسط سارینا&DJ | |

سیر تکاملی دخترها

سال  1230 : 

مرد : دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم.... !!! 

زن : آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد !!!

نا محرم كه خونمون نبود . حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!

مرد: بلند خنديده ؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. !!!

 نخير نمي شه بايد بکشمش... !!! 

-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه... 

 

سال 1280 :

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني ؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني !!! تو غلط می کنی !!! تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ 

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها !

شکر خورد. !!! ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده... 

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدون درد مي کشمت... !!! 

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه ...

 

سال 1330  : 

مرد: چي؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم... 

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ... 

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم .  يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کني...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه ...

 

سال1380 : 

مرد: کجا ؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مثه جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم... 

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره... !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )

 

سال 1400 :

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي.  باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !!!

 منتظر سیر تکاملی پسراهم باشید

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت12:57توسط سارینا&DJ | |

 

 عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...
حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با #### غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)
گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...! ...
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!


عروسی رفتن پسرها:
اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!! .
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...
توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!
تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...! .
خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

اگه شک دارین برای ما تونظرا درستش کنید.

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت12:54توسط سارینا&DJ | |

جمله هایی که دخترها ظرفیت شنیدنشو ندارن؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستت دارم ---------------انقدر بی جنبه ان که سریع خودشونو گم میکنن.
میخوام باهات ازدواج کنم ------------دیگه بدبخت میشین مثل کنه میچسبن بهت.
من عاشقت شدم---------چنان برات خودشونو میگیرن که از هر چی عشقو عاشقی حالت بهم میخوره.
من دیروز با دختر داییم رفتم پارک--------دیگه کاری ندارن دختر داییت چند سالشه میخوان از حسودی بترکن.
فردا تنهام میای پیشم--------------چنان برات ناز میکنن که انگار از دختر شاهزاده جزایر مارماری دعوت کردی بیاد پیشت.
دلم برات تنگ شده بود---------------دیگه بیچار شدی نازه و عشوشون میزنه در حد هزار دیگه فکر میکنن چه گوهر گران بهایی هستن که دلت براش تنگ شده.
چقدر خوشگل شدی--------------دیگه خودشونو با جنیفر هم سطح میکنند یه کلمه گفتی خوشگل شدی فکر میکنه دیگه مانکن 2008 اروپا انتخاب شده.
آقا پسرا خوشتون اومد متظره ضدحال برای خودتون باشید

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت12:52توسط سارینا&DJ | |